+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 19:24 توسط مانیا
|
دقت
کردین؟؟؟
تپل ها از لاغرها مهربونترن؟؟؟
.
.
... .
.
.
.
.
.
فقط باهاشون چیپس نخورید وگرنه گند میزنن به نتیجه گیری بالا
تپل ها از لاغرها مهربونترن؟؟؟
.
.
... .
.
.
.
.
.
فقط باهاشون چیپس نخورید وگرنه گند میزنن به نتیجه گیری بالا
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 23:31 توسط مانیا
|
اصن
کارخونه ی رانـــــــــــــــــــــی باید با شرکت جـــــی ال ایـــــکس همکاری کنه
تا
.
.
.
یه آبمیوه بده بیرون که میوه ی تهش از قوطی بیاد بیرون به راحتــــــــــی :))
.
.
.
یه آبمیوه بده بیرون که میوه ی تهش از قوطی بیاد بیرون به راحتــــــــــی :))
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 9:49 توسط مانیا
|
این
خانمهای که میگن ما هرگز ازدواج نمیکنیم
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همونهایی بودن که سر سفره شام قهر میکردن ،
۲۰ دقیقه بعدش تو آشپز خونه ۲ برابر میخوردن!!!
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همونهایی بودن که سر سفره شام قهر میکردن ،
۲۰ دقیقه بعدش تو آشپز خونه ۲ برابر میخوردن!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 15:3 توسط مانیا
|
هر موقع تو یخچالمون شیر داره فاسد میشه و موز دار کپک
مامانم لطف میکنه برامون
و شیرموز قهوهای درست میکنه!
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 10:59 توسط مانیا
|
غضنفر تو سینما دست میکنه تو دماغش
میده به بغل دستیش میگه دست به دست کن بمالن به دیوار !
میده به بغل دستیش میگه دست به دست کن بمالن به دیوار !
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 20:49 توسط مانیا
|
منطقیه مگه نه؟
طرف دندونش درد میکرده میره دکتر میگه:
آقای دکتر،همه رو بکش بجز اونی که درد میکنه!!
دکتر میپرسه : چرا؟
میگه:بذار مثل سگ تنها بمونه ..!
آقای دکتر،همه رو بکش بجز اونی که درد میکنه!!
دکتر میپرسه : چرا؟
میگه:بذار مثل سگ تنها بمونه ..!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 20:47 توسط مانیا
|
واکنش زنها بعد از نگاه عميق شوهرشون
زن اروپایی: عزیزم این طرز نگاهت رو خيلي دوست دارم
زن ایرانی: چیییییه؟
بیا منو بخور!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 21:38 توسط مانیا
|
روزي
حاج باقر قزوینی به روي منبر رفت!
اول صحبتش گفت
آيا ميدانيد؟
...
همه گفتند بله!
حاج باقر گفت پس همه ميدونيدصلوات بفرستين ختم جلسه
روز دوم مريدان تصميم گرفتند اگه حاج باقر گفت آيا ميدانيد همه بگن نه!
حاجی پرسيد آيا ميدانيد؟
همه جواب دادند نه
حاج باقر ناراحت شد و گفت از بس
نفهميد و ختم جلسه را اعلام كرد!
روز سوم مريدان تصميم گرفتند كه نصفشون بگن ميدونيم نصفشون بگن نميدونيم تا
حاجی ناراحت نشه!
حاج باقر بازم پرسيد آيا ميدانيد؟
مريدان نيمي گفتن آره نيمي گفتن نه!
حاجی گفت اونايي كه ميدونن به اونايي كه نميدونن بگنو ختم جلسه رو اعلام كرد
اول صحبتش گفت
آيا ميدانيد؟
...
همه گفتند بله!
حاج باقر گفت پس همه ميدونيدصلوات بفرستين ختم جلسه
روز دوم مريدان تصميم گرفتند اگه حاج باقر گفت آيا ميدانيد همه بگن نه!
حاجی پرسيد آيا ميدانيد؟
همه جواب دادند نه
حاج باقر ناراحت شد و گفت از بس
نفهميد و ختم جلسه را اعلام كرد!
روز سوم مريدان تصميم گرفتند كه نصفشون بگن ميدونيم نصفشون بگن نميدونيم تا
حاجی ناراحت نشه!
حاج باقر بازم پرسيد آيا ميدانيد؟
مريدان نيمي گفتن آره نيمي گفتن نه!
حاجی گفت اونايي كه ميدونن به اونايي كه نميدونن بگنو ختم جلسه رو اعلام كرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 10:29 توسط مانیا
|
یه ذره بی ادبی . به دل نگیرید
به نظر من همون طور که واسه خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی
اسم گذاشتن ،
باید برای جو گرفتگی بعضی از دوستانم یه اسمی میذاشتن …
مثلا چسوف !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 23:14 توسط مانیا
|
امروز
که سس میریختم تو سوپ، مامانم گفت خدایا چرا این بچه رو شفا نمیدی خوب شه؟
آخه چی از بزرگیت کم میشه؟
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
.
..
.
.
خدایی همچین با سوز گفت جیگرم آتیش گرفت،خودمو رو ویلچر با دهن کج تجسم کردم،تا این حد
آخه چی از بزرگیت کم میشه؟
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
.
..
.
.
خدایی همچین با سوز گفت جیگرم آتیش گرفت،خودمو رو ویلچر با دهن کج تجسم کردم،تا این حد
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 23:25 توسط مانیا
|
یه ذره بی ادبی
تو این
روزای نزدیک عید که همه شادن، بد نیست یادی هم از مریضا
بکنیم...
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
واسه دوستم دعا کنین، نمیتونه بخنده، مریضه اسهال داره...
.
بخنده میرینه! :))))))
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
واسه دوستم دعا کنین، نمیتونه بخنده، مریضه اسهال داره...
.
بخنده میرینه! :))))))
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 20:49 توسط مانیا
|
داشتیم با بابام تو خیابون میرفتیم دوستشو دید ، بعد از
سلام و احوالپرسی دوستش به
من اشاره کرد گفت این دخترتونه ؟ بابام یه سری تکون داد گفت آره دیگه چوب خدا صدا نداره !!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 20:40 توسط مانیا
|

لحظات می گذرند گاهی آرام و گاهی آنقدر سریع که زود دلمان برایشان تنگ می شود . تنها خاطره ها می مانند . خاطره هایی که حتی اگر شاد هم باشند سنگینیشان قلب را می فشرد.