داشتیم با بابام تو خیابون میرفتیم دوستشو دید ، بعد از
سلام و احوالپرسی دوستش به
من اشاره کرد گفت این دخترتونه ؟ بابام یه سری تکون داد گفت آره دیگه چوب خدا صدا نداره !!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 20:40 توسط مانیا
|
لحظات می گذرند گاهی آرام و گاهی آنقدر سریع که زود دلمان برایشان تنگ می شود . تنها خاطره ها می مانند . خاطره هایی که حتی اگر شاد هم باشند سنگینیشان قلب را می فشرد.