امروز
که سس میریختم تو سوپ، مامانم گفت خدایا چرا این بچه رو شفا نمیدی خوب شه؟
آخه چی از بزرگیت کم میشه؟
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
.
..
.
.
خدایی همچین با سوز گفت جیگرم آتیش گرفت،خودمو رو ویلچر با دهن کج تجسم کردم،تا این حد
آخه چی از بزرگیت کم میشه؟
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
.
..
.
.
خدایی همچین با سوز گفت جیگرم آتیش گرفت،خودمو رو ویلچر با دهن کج تجسم کردم،تا این حد
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 23:25 توسط مانیا
|
لحظات می گذرند گاهی آرام و گاهی آنقدر سریع که زود دلمان برایشان تنگ می شود . تنها خاطره ها می مانند . خاطره هایی که حتی اگر شاد هم باشند سنگینیشان قلب را می فشرد.