روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.

پدر جا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.
پدر باز هم پرسید
.
.
.
.
.
.
.
پسر هم که دید پدرش هی داره سوالای بی ربط می پرسه چنان زد که دهنش

پر خون شد و اینگونه بود که پدر ساکت شد :)))