یه بارمامانم بهم شک کرده بود...فکرکرده سیگارمیکشم،زنگ زده داییم

بیادنصیحتم کنه نزدیک ظهربودداییم اومدوضوگرفت نمازش وخوندناهارش وخورد،

خعلی ساده وخاکی اومدرومبل پیشم یه سیب برداشت وگفت؛ عزیزم این سیب

رومی بینی؟گفتم؛بله دایی..گفت؛دیگه سیگارنکش،ینی توعمرم اینطوری قانع نشده بودم...